![]() |
![]() |
|
| رویاهای کلاسیک |
|
من بدهکارم
گور عشق ، روز میلاد تن من بوده است .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 11:15 توسط محمد معتمدی |
|
لایه ای از پوستم را برداشته ام تا بیبینی کرم های تنم به جای سرودن فریاد سرداده اند ...
مثل هر پنج شنبه می روم به دیدن کسی که مرا می خواند برای خواندن حمد و سوره ای ...
کمی سکوت ... کمی حرف ....
از میان تمام لحظه هایی که سرودی یکی را ناخواسته برگزیدم و خواندم و رسیدم به آن دمی که
ناخنم از گریه بر سه تار نشست ... شکست...
می دانم که باز هم از چهره ام ، لهجه ام ، کلامم خواهی خواند تمام روزهایی را که سپری
کردم بی تو ، تمام روزهایی را که آمدم و خواندم و رفتم و رفتن و آمدن حرف نو و تازه ای
نیست بین ما که بخواهم آن را بشکافم .
تنها کلمه است مثل بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان و دوباره بهار ...
حرف از بهار شد ، اما بهار هم بهار سالهای با هم بودنمان نیست ، نمی دانم ... شاید هم من این
طور تصورش می کنم ...
اما نه ، خودت هم که نگاه کنی می بینی همان است که من می گویم به راستی که بهار دیگر
بهار نیست چه برسد به این که بخواهی با شکوفه های گیلاسش هم عکس یادگاری بیندازی...
امروز آمدم تا بگویم که دیگر کم آورده ام آن هم در برابر روزهای کشدار این زمانه ،
می خواهم حرف بزنم " با این که می دانم حرف های دلم تمام شدنی نیست " اما تا لب می گشایم
خون است که بجای حرف با لا می آورم ...
حتمأ می خواهی بگویی قرارمان این بود که برایم حرف بزنی ، اما پدر من ... عزیز من ...
حرف دلم همین هاست که بالا می آورم نه کلمه ها و واژه ها ...
می بینی درد های مرا از هر کجا که شروع کنی می رسی به نرسیدن ، به این زمانه که انگار
هیچ و قت حرف دلم را نمی فهمد ، من در برابرش هی کم می آورم و او هم چنان در حرکت
است و من را به دنبال خود می کشد .
من خسته ام ، پس چرا خوابم نمی برد یا کسی مرا نمی خواباند ...
درد می کشم اما درد من درد سرمای دست دخترک کبریت فروش نیست ، درد من روزهای
تکراریست ، رفتن های بیهوده ، لبخند های مصنوعی انسانها ، ازدحام ماشین ها ، و از همه
مهمتر تنهایی من و عزیز در نبود تو . چقدر دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده است...
برای رفاقتمان...
برای روزهایی که پسر یکدانه ات را در آغوش بوسه باران می کردی و می گفتی " چشم دشمن
کور واسه ی خودت مردی شدی "
بگذار بگویم ...
از روزهایی که به عزیز پول می دادی ومی گفتی هر وقت هر چقدر لازم داشت به او بده و
خودت این کار را نمی کردی که مبادا غرور پسری در برابر پدرش خورد شود ...
و برای روزهای کودکیم که مهربانی های پدری مهربان را با خود داشت ...
اما حالا چه مانده برایم ...
اصلأ هر وقت که خواستم از گذشته مان صحبت کنم هی زدی به شانه ام و گفتی مرد که گریه
نمی کند ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش ...
باشد ، باز هم بگذار حرفهایم ناتمام بماند ...
پس بیا حا لا که سال دارد نو می شود در کنا ر هم به یاد روزهای با هم بودنمان کمی خوش
باشیم ... " پدر عزیزم...
سال نو مبارک...
بر تو...
بر عزیز...
و بر رفاقتمان ..."
پی نوشت 1
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
پی نوشت 2 دستی که می رسد به آسمان همیشه تو را کم می آورد تنها عطری و خاطره ای دور گاهی ، فقط گاهی خیال تو را ... پی نوشت 3 خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب، بیدرد و غصه دیگه کابوس زمستون نمیبینی توی خواب گلای حسرت نمیچینی دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه جای سیلیهای باد روش نمیمونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینهها با مهربونی تو تو جنگل نمیتونستی بمونی دلتو بردی با خود یه جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره ... پی نوشت 4 هنوز زنده ام هرچند غمگین هرچند... عیدتان مبارک... پی نوشت 5 آخرينم را آپم رفيق تا اطلاع ثانوی در خودم خواهم خزيد می لولم و می جوشم و می بارم عمری بود برخواهم گشت ... ايزد را بگوييد دلم را ببيند و نور برش بتاباند التماس دعا ... یا حق .. .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 14:51 توسط محمد معتمدی |
|
|
باز دریا ... هو هو ... ها ها ... می کند .../
نگفته می دانم که او مرا پس خواهد زد... باور کن ... پس بریز! تمام استکان های داغ را طوری که قل قل دهانم گوش لحد های شکسته ی جد مادریم را... کر کن.... یادش بخیر... گذشته را می گویم ... همیشه قلپ ، قلپ ، آب می خوردم به امید آن که روزی دریا شوم... اما بعد ها از ماهی سیاه کوچکی شنیدم که می گفت... برای دریا شدن باید غرق شد ... می شوم .... حال آمده ام ... دریا مرا پس نزن....! ..../ می خواستم خراب تو باشم ولی نشد یک جرعه از شراب تو باشم ولی نشد از دوردست خاطره پیدا شدی که من یک عمر در رکاب تو باشم ولی نشد من از کنار پنجره می خواستم شبی در آسمان شهاب تو باشم ولی نشد این جاده را به شوق وصال تو آمدم تا تشنۀ سراب تو باشم ولی نشد با واژه های تازه و تر آمدم که من آهنگ شعر ناب تو باشم ولی نشد می خواستم که بگذرم از خاک و ذره ای در پیش دریای تو باشم ولی نشد پی نوشت 1 وقتی از سفر بر می گردم یه سری سوغاتی واسه دوستای واقعیم می یارم " شاید ارزش زیادی نداشته باشه واسشون ولی به خودم می گم مهم اینه که بیادشون بودم " وقتی سوغاتیایی رو که واسشون آوردم بهشون می دم با تعجب می گن که : مگه مسافرت بودی ...می گم : آره ... یهو می پرن وسط حرفم و با ناراحتی می گن : پس چرا بدون خداحافظی ....در جواب سئوالشون می گم که ....بعضی آدما که می خوان برن سفر وقت رفتن خداحافظی می کنند و زمانی که از سفر بر می گردند سوغات هم با خودشون می یارند ...اما یه دستۀ دیگه از آدما هستند که خداحافظی می کنند ولی سوغات واسه کسی نمی یارند ...ولی من بدون خداحافظی می رم سفر اما با سوغات بر می گردم ....می گن که کدوم آدمی این کار و می کنه که تو انجام می دی " بدون خداحافظی بره با سوغات بر گرده "به قول خانم جم زاد باید از این به بعد بهشون بگم :مگه من آدم نیستم ... سین سه دندونه مسافرم ...لطفأ به حقوق من احترام بگذارید ... ولی اثری نداره ... چون این روزها در حالی در گذرند که اگر کسی حقوق هم بخواند باز هم نمی تواند به حقوق دیگران احترام بگذارد ... پی نوشت 2
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 12:24 توسط محمد معتمدی |
|
|
ای نا سروده های من... باور کنید صبح... پشت سیاهی این روسیاهی من است ... باید که از سیاهی این شب گذر کنم ... در امتداد صبح .../
دوباره پرنده و من ، آسمان بارانیست سکوت پشت پنچره هر شب عچیب اچباریست دوباره راوی قصه ، کسی که می خواند حدیث دو چشمت ، نمی - که دریاییست دوباره سئوالی که پیش می آید چرا نمی شکند این سکوت ، غمی - که ویرانیست دوباره صدایی در اوج می خواند ترانه ای که کلامش ، دوباره تکراریست دوباره دخترکی ، پرنده ای در دست رسیده وقت پریدن ، زمان چه روئیاییست دوباره حرف دلم ناتمام می ماند دعا و گریه و نجوا ، همان که پنهانیست " صدای دست ها تو را به یاد چی می اندازد منتظر افتتاح فاز دوم شعر باشید " قلبم صدای نم نم باران شنیده است بی شک صدای اوست که در من نهفته است انگار سالهای زیادیست بی جهت امید وصل به این دل دیوانه بسته است از شور و مستی مرغان آسمان حالا به من رسیده و از من گذشته است با این ردیف و قافیه بهتر نمی شود وقتی صدای تو در من شکسته است با بیت های سر زده از سمت آسمان حس می کنم که قافیه هایم خجسته است من کوکوک ووو،کوکوک ووو، تو را شعرمی پرم اما تمام پنجره های تو بسته است باید که باز با تو خداحافظی کنم آخر رسیده و قت رفتن و ماندن بهانه است پی نوشت 1 افسوس ... پرواز هم دیگر... رویای آن پرنده نبود... دانه ، دانه ... پرهایش را چید ... تا بر این بالش ... خواب دیگری ببیند .../
پی نوشت 2
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 22:37 توسط محمد معتمدی |
|
دیروز... آسمان بارید به هوای گریه.... بر خاک شیراز.../
باران یعنی که بر می گردم ... داشتم فکر می کردم این جمله ... چقدر آشناست که تو گفتی... دیروز این باران بی قرار که می بارید از متن نگاه آسمان فهمیدم خبریست که دلش این طور هوای
دیوانگی دارد...
رفیق ! بهت حق می دم که نگران باشی ... آخه منم تازه فهمیدم .../ من بی شک گنجشکی می بینم ... که کسی پاهایش را با روبان نارنجی نازکی نشان کرده ... که
از طرح های تصویب شدۀ خداوند است...
تمام نشد .../
همراه با فرشته ای که سالهاست پرواز را از یاد برده ، و بالهایش را بسته ... و تنهاست آن هم
در میان مردمانی که پرنده ها را در میان قاب مگسک های تفنگهایشان به تماشا می نشینند... آخر استاد به چه دل خوش کرده ای ؟
دلخوشی به ماندن پرنده ای کوچک در پشت حصار شیشه ها ، می خواهی بگویی که آیین و
اعتقادات پرنده بودن را به همین سادگی از یاد برده ای...
پرنده ای که تنها با پرواز معنا می گیرد نه ماندن آن هم ...
نه ...نه...باور نمی کنم که معنای کو کو ک ووو...یا ... جیک جیکش ... را فهمیده باشی ...او
تو را می خواند که بیایی... نه خودش را که بیایید... او دیروز بی پروا به پرواز در آمد تا تو را به پرواز در آورد " اما تو ..." آن هم در وسعت
آسمانی که سالها ست آغوشش را باز کرده بود برای چنین روزی ...
او چاره ای نداشت... آخر پرنده بود... ماندن برایش سخت و چشمانش بی تاب آسمان بارانی
بود ...فقط نشانی جایش پشت ابر ها را خواب که بودی گذاشت لای آلبوم عکس هایت تا اگر دلت
هوای بوی ابری تنش را کرد راهت بتوانی پیدایش کنی...به پاهایت روبان آبی کوچکی بست " به
رنگ زیبای آسمان " ... می دانست او هم آبی را دوست داری ... " گنجشک تنها فرصت هماغوشی او با آسمان بود " او چشم به راه آمدنت ... و دلخوش بود به گنجشک که با بوی ابری تنش دل کوچکت را هوایی
دستانش کند...آسمان آبی بیکران را می گویم...
می گفت اگر چه قمری نتوانست او را دل سرد کند از ماندن در میان آدمها ... اما گنجشک
کوچک خاکستری همراه با لحن آسمانیش می تواند " و این را باور داشت "
اما تو باز هم نفهمیدی که چرا آسمان گریه کرد و من آن روز را چرا به نادانی خود سپری کردم
و برایت نوشتم استاد امروز برای من روز زیبایی بود..." و تو آن را تأیید کردی "
اما نبود ...نه برای من ...نه برای شهرمان ... نه برای تو که چشم هایت از حسی غریب گر
گرفته بود...
حال فهمیدی که آسمان دارد از قول کدام عاشق سر بر دامان زمین می گرید ؟
شاید این را هم متوجه نشوی اما باور کن که چشمانم بارانیست .. همراه با بغضی که فریاد هم او
را نخواهد فهمید..." با نوشتن همین چند سطر " و باز هم تو .../
گنجشک کوچک تویکی از همین شبها در آغوش مادرش حتمأ خواب چشم های قهوه ای الهه ی
را می بیند که بلد بود پرواز کند ... و باور داشت که اگر بخواهد پرواز کند باید چند قدم به جلو
بردارد اما ...
او برای دوستانش خواهد گفت از خاطراتش بر روی زمین و اهلی شدنش در میان
دستان فرشته ای که خود را یک دیوانه زمینی خطاب می کرد " اما خودش هم باور داشت که
دیوانه نیست " حتی زمانی را که گفتی : راستی ... می ماندی تا لااقل با هم یک عکس
یادگاری...
او خواهد گفت که صدایت را شنید اما باور داشت که تو روزی با دیدن آدرس در لای
آلبوم عکس هایت دلت هوایی می شود برای گرفتن عکس با گنجشک در دل آسمان با ژستی از
جنس رویاهای کلاسیک بر روی یک تیکه ابر سپید... استاد یادت رفته روزی که پرنده ام را از دست داده بودم و تو آمدی و برایم نوشتی ... که اگه
می خوای پرواز کنی پس باید جسارت پرواز کردن و هم داشته باشی ... اینو تو گوشات فرو کن
پسر خوب...
و امروز این منم که تو را می خوانم آن هم نه به زبان آدمهای این ناحیه ... بلکه به
زبان ساده وشیرین پرنده ها ...کو کو ک ووو ... اگه می خوای پرواز کنی باید جسارت پرواز
کردن و هم داشته باشی ... این و تو گوششات فرو کن دختر خوب ... " استاد ارجمندم "
پی نوشت 1 تمام آرزوی یک پرنده ...
آسمانی ست ...
با ابرهای سپید ...
و دو بال برای فتح آن .../ پی نوشت 2 پرواز باز هم توقف کرد ...دیروز برای من ... و ...امروز برای تو ...تویی که ساکن شهر قصه ام هستی و می
شود گفت تنها عابر آن " و این را هیچ وقت نگفته بودمت ".../ پی نوشت 3 تو یک کاسه آب پشت سرش ریختی تا آسمان ...
آسمان آبها را به صورتت پاشید ...
تا شاید زمین نگردی ...
و تنها دل خوش باشد که بهار می آیی ...
آری...
بهاری در راه است .../ پس جا نمان...
در بهتی همیشگی که میان لبخندها وگریه هامان ناپیداست .../
تقدیم به دوست عزیزم سرکار خانم الهام جم زاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 بهمن1386ساعت 1:26 توسط محمد معتمدی |
|
|
یک منظرۀ قشنگ پیدا شده باز.../ با این همه هاشور چه زیبا شده باز.../ بر شیشۀ خیس پنجره ... تق تق تق.../ تسبیح فرشته ها نخش وا شده باز.../ ب ... ب ...باران.../ سلام ... گفتی برایم بنویس .../
چند سطر می نویسم که برسد به دست تو عزیز... بهار عزیزم امروز باز دوباره آسمان به هوای بوسه بر خاک شیراز،
مادرت الهه ی باران را بهانه کرد و آنقدر بارید که هوای دل همۀ آدمهای
کوچه و بازار هم به سهمی بارانی شد
" حتی هوای دل تنهای من... " یا خیلی ساده تر بهت بگم " بالاخره یکی
پیدا شد ما رو خیس کنه..." خدا رو شکر../
باید که می بودی و با چشمان زیبایت تماشا می کردی که برای لحظه ای
حس زیبای هنر همراه با توان قدرتمندش بر نوک انگشتانم تلنگری ...
و شروع کرد به نقاشی کردن ، نام بهار دختر آب و آیینه " دختر الهه ی
باران " دختر ...
اما این بار نه بر روی یک تکه بوم سفید نقاشی ، بلکه بر روی شیشۀ
بخار گرفتۀ ماشین که به لطف باران پدید آمده بود ، آن هم در حضور
چشمان خیرۀ دخترکی خردسال که علی رغم اسرار مادرش سرش را بی
پروا از شیشۀ عقب ماشین بیرون کرده بود
و در آخر لبخند زیبایش را به نشانۀ تأیید بر روی لب آورد و با همان
لهجۀ ناز کودکیش " آقا پسر داری اسم کیو می نویسی ؟"
انگار با خواندن این چند سطر کمی هواست پرت شده است ، آن هم به
نقطه ای دورتر از ذهن تمام آدمهای این پست ، بهتر است تو را کمی به
کودکیت ببرم شاید...
کفشهای گل
باران با ترانه ، گردش یک روز شیرین ... همکلاسی ... آلوچه ...هم
آغوشی باران و آسفالت... بارون بارونه زمینا تر میشه... واقعیت ...
کاش هیچ وفت باران قطع نشه... و دختری که آرزو می کند کاش در یک
لحظه متوقف شود.../
راستی بهارم حال مادرت الهه ی باران را پرسیده بودی آن هم ...
باید بگویمت که حالش خوب است و بارانی که می شود مثل امروز بهتر
" پس نازنینم نگرانش نباش "
به ، مثل اینکه بوی چای تازه عزیز به مشامم می خورد ، پس نازنینم ،
بهارم تا بهانه ای برای س ... س ... سلامی ب ... ب ... بدرود... باز هم قصه ی مان به سر رسید.../
و کلاغ این مسافر غریب در به در.../
پهنه همیشگی آسمان به زیر بال.../
می رود ، به جستجوی لانه ای .../
راست یا دروغ ،/
این کلاغ پیر غصه دار .../
تا ابد به جستجوی سرنوشت ناگریز خویش .../
در به در میان قصه هاست .../
قصه مان به سر رسید .../
آی شهرزاد قصه ها .../
بگو خانه ی کلاغ های در به در کجاست ؟/
آری.../ بهاری در راه است .../ پی نوشت 1 دنیا تنها یک لحظه است ، برای تمام آدمها و همان لحظه گاهی زشت و
گاهی مثل امروز زیباست " بارانی ".../ پی نوشت 2 باران می بارد و شعر سرازیر می شود از آسمان ... خدا هم شاعری را
دوست دارد .../ پی نوشت 3 من هم همیشه مانند مادرت الهه ی باران به یادت هستم بهانۀ باران .../ و اینکه خاطرات بچگی شیرینه مثل آبنبات .. کاش آبنباتش تموم نمی شد/...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 1:43 توسط محمد معتمدی |
|
|
قيامت بي حسين غوغا ندارد "شفاعت بي حسين معنا ندارد" حسيني باش كه در محشر نگويند " چرا پرونده ات امضاء ندارد " مرغ روحم به نجف میل پریدن دارد
چون کبوتر دلم از شوق پریدن دارد کاظمین و نجف و سامر و صحن حسین
خوشتر از خلد برین است که دیدن دارد در جهان نیست سری عشق حسینش نبود
گر بود همچو سری جای بریدن دارد خوش گلی رست به گلزار عزای شه دین
عاشقانش بشتابید که دیدن دارد شاعرش بود محمد که وطن بود شیراز
سخنی گریه کنان گفت شنیدن دارد دید زینب به سر نی چو سر شاه شهید
گفت یاران کمرم عزم خمیدن دارد " یا حسین "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 دی1386ساعت 17:19 توسط محمد معتمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نامم محمد است
شهر من ، شهر دل است عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون جنب ميخانه ی حافظ باشد من مهاجر هستم دير سالی ست که از کشور روح از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است پدرم ساکن آن باغی بود که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد پدرم در گذر وسوسه ها همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق و دگر هيچ ، همين ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه عشق را ميطلبم ساليانی ست به روز و به تاريکی شب و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو می فروشم به نگاهی ، اهی !! .... |
| پیوندهای روزانه |
|
Dr azmandian استاد احمد شاملو radio javan forugh farrokhzad zendeh rood Dr Elahi Ghomshei Dr Ali Shariati iran poetry miadgah_groups taranehha_groups آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| لینک دوستان |
|
استاد الهام جم زاد * آناهید * دکتر محمد حسین بهرامیان من بهارم،دختر الهه ی باران(بهار دلارا) نینا زهرا * روزهای من بی تو * پریسا شهره لیاقت * بغض دریا * |
|
RSS
|